فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

180

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

اسراف و زياده روى كرد . بَذَلَ - - بَذْلًا الشيءَ : آن چيز را عطا كرد و بخشيد ؛ « بَذَلَ نَفْسَهُ دُون أَو عَن فُلانٍ » : جان خود را به او ارزانى داشت ؛ « بَذَلَ جُهْدَه اوْ وُسْعَهُ » : منتهاى كوشش خود را به كار برد ؛ « بَذْلُ المَسَاعِي » : كوشش بسيار به كار بردن ، - الشيْءَ لهُ : آن چيز را به او بخشيد ؛ « بَذَلَ لَهُ الطَّاعَةَ » : از او فرمانبردارى كرد ، - الثَّوْبَ : جامه را به هنگام كار يا هر روز پوشيد . البَذْل - عطا ، كرم ، بخشش ، بخشنده ؛ « رَجُلٌ بَذْلٌ » : مرد بخشنده . بَذُوَ - - بَذَاءً و بَذَاءَةً [ بذو ] : ناسزاگوى شد . البَذُور - ج بُذُر : سخن چين ، آنكه راز خود را نتواند نگاه دارد . البَذِيُّ - ج أَبْذِيَاء ، م بَذِيَّة [ بذو ] : دشنام دهنده ، بد روش و زشت گفتار . البَذِيء - [ بذأ ] : مرد بد زبان ، بد روش و نادان . البَذِيخ - ج بُذَخَاء : مترادف ( البَاذِخ ) است به معناى مرد شريف و بزرگوار . البَذِير - ج بُذُر : مترادف ( البَذُور ) است به معناى آنكه رازدار نباشد . بَرَّ - - بِرّاً و مَبَرَّةً والدَهُ : از پدر خود فرمانبردارى كرد ، با پدر خود نيكى و مهرورزى كرد ، - - بَرّاً و بِرّاً و بَرَارَةً و بُرُوراً فى قَولِهِ : در سخن و گفتار خود راستگو شد ، - تِ الْيَمِينُ : سوگند راست شد ، - بِرّاً و بروراً خَالِقَهُ : از آفريدگار خود فرمانبردارى كرد ، - بِرّاً اللَّهُ الصَّلاةَ : خداوند نماز را قبول كرد ، - تِ الصَّلاةُ : نماز قبول شد . البُرّ - ج أَبْرَار و بَرَرَة : مترادف ( البَارّ ) است به معناى نيكوكار ، - الوَاحِدَة بُرَّة ( ن ) : واحد آن ( بُرَّة ) است به معناى گندم . البَرّ - ج أَبْرَار و بُرُور : مترادف ( البَارّ ) است به معناى نيكوكار ، راستگوى ، از نامهاى خداوند متعال است ، - ج بُرُور : زمين خشك و بى آب و گياه ، بيابان ؛ « بَرّاً و بَحْراً » : خشكى و دريائى ؛ « جَلَسْتُ بَرّاً » : بيرون از خانه نشستم ؛ « خَرَجَ بَرّاً » : به سوى بيابان رفت . البِرّ - طاعت و بندگى ، راستگوئى ، مصلحت ، عطا و بخشش ، مهربانى و محبت . بَرَى - - بَرْياً [ بري ] السهمَ أو القلَم : تير يا قلم را تراشيد ، - الشّخْصَ : آن شخص را لاغر و ناتوان كرد . البَرَى - خاك . البَرَاء - [ برأ ] : مترادف ( الْبَرِيء ) است ؛ « ذِمَّتُهُ بَرَاءٌ مِنْ » : عهد و پيمان او مُبرّى است از . . . ؛ « أنا بَرَاءٌ مِنْه » : من از آن چيز مبرّى هستم اين واژه در مفرد و مثنى و جمع و مذكر و مؤنث يكسان به كار برده مىشود . البَرَاءَة - ج بَرَاءَات [ برأ ] : رهائى از بدهى يا تهمت ، اجازه نامه ، اعلاميه ؛ « بَرَاءَةُ التَّنْفيذ » : حكم اجراء ؛ « بَرَاءَةُ الثِّقَة » : اوراق اعتماد ؛ « البَرَاءَةُ البَابويَّة » : اعلاميه‌اى كه پاپ اعظم در آن دستورات كليسا را صادر مىكند نام ديگر اين تعبير « بُولَّه » است . البرَّاءَة - [ بري ] : ابزار تراش ، مداد تراش . البُرائِل - [ برأل ] : پرهاى دور گردن پرنده . البُرَائِلَى - [ برأل ] : مترادف ( البُرَائِل ) است . البَرَاح - [ برح ] : آشكار شدن و بيان كردن ؛ « لَا بَرَاحَ » : بى شك و ترديد ؛ « بَرَاحاً » : آشكار ، صراحةً ؛ « جَاءَنَا الأَمْرُ بَرَاحاً » : امر آشكار به ما رسيد ؛ « بَاءَ بِالْكُفْر بَرَاحاً » : كفر را آشكار كرد ، زمين فراخ و گسترده كه در آن گياه يا ساختمان نباشد . بَرَاحِ - بالبناء : اسم علم است براى ( خورشيد ) . البَرَّاد - دستگاه سرد كننده ، يخچال ، فريزر . البُرَادَة - خرده ريزهاى آهن و مانند آن كه پس از تراش ريخته شود . البَرَّادة - يخچال ، آب سردكن . البَرَاز - فضاى فراخ كه خالى از درخت باشد ، به مُسْتراح رفتن . البِرَاز - مدفوع انسان ، رهسپار شدن به سوى جنگ . البَرَاعَة - برترى ، فصاحت و بلاغت . البَرَّاق - [ برق ] : درخشنده ، درخشان . البَرَّاقَة - آنچه كه درخشندگى نمايد ؛ « سَحَابةٌ بَرَّاقَةٌ » : ابر روشن و درخشنده . البَرَّاك - آسيابان ، سازنده‌ى آرد . البَرَام - ريسمان تافته ، نخ و آنچه كه تافته شود . البَرَّام - [ برم ] : ريسمان تاب ، نخ ريس . البَرَّانِيّ - [ برّ ] : بيروني ، خارجى . البُرَايَة - [ بري ] : تراشه‌ى هر چيزى . البَرَّايَة - [ بري ] : مداد تراش . بَرَأَ - - بَرْءًا و بُرُوءًا هُ : او را از عدم به وجود آورد ، - بَرْءاً و بُرْءاً و بُرُوءاً مِنَ الْمَرَضِ : از بيمارى شفا يافت . بَرُؤَ - - بَرْءاً و بُرْءاً و بُرُوءاً من المرض : از بيمارى بهبودى يافت . بَرِئَ - - بَرْءاً و بُرْءاً و بُرُوءاً من المرض : از بيمارى بهبودى يافت ، - بُرُءاً و بَرَءاً و بَرَاءةً مِنَ العَيْبِ اوِ الدَّين : از عيب يا بدهكارى رهائى يافت . بَرَّأَ - تَبْرِئَةً هُ : او را تبرئه كرد ، - هُ مِنَ التُّهْمَةِ : تهمت را از او بر طرف كرد ؛ « بَرَّأَ سَاحَتَهُ » : او را از تهمت يا گناهى كه به او نسبت داده شده بود تبرئه كرد . البُرْأَة - ج بُرَاء : كلبه‌ى صياد كه در آن براى پنهان شدن از شكار قرار مىگيرد . بَرْأَلَ - بَرْأَلَةً [ برأل ] الطائرُ : پرنده پرهاى گردنش را براى حمله كردن و زدن از هم باز كرد . بَرْبَرَ - بَرْبَرَةً [ بربر ] : سخن بيهوده با داد و فرياد گفت ؛ « بَرْبَرَ الْمَعَزُ » : بز صدا كرد . البَرْبَر - قوم برابر كه در مغرب افريقا زندگى مىكنند . البَرْبَرِيّ - ج بَرَابِر و بَرَابِرة : واحد ( البَرْبَر ) است ، - فِى الْمَجَاز : و در مجاز به معناى وحشى و نادان مىباشد . البَرْبَرِيس - ( ن ) : درختى است خاردار كه